در ذهنم به یک داستان فکر میکردم و تصمیمم گرفتم که در قالب تجربه شخصی در زندگی خودم آن را به تصویر بکشم.
داستان از این قرار بود که یک شکارچی، لانه عقابی را پیدا میکند و جوجه عقابی را که در لانه بود را با خودش به خانه میبرد و در لانه مرغ و خروسهایش نگهداری میکند و بعد از مدتی جوجه عقاب رفتارش مثل مرغ و خروس میشود و مانند آنها به زمین نوک میزند و مانند آنها میپرد.که البته تا همین جا داستان خودش مطلب بزرگی را به ما یادآوری می کند که کمال همنشین در من اثر دارد.
روزی از جوجه عقاب میپرسند، آرزویت چیست؟ همانطور که جوجه عقاب در حال فکر کردن بود چشمش به عقابی که بالای سرش در حال پرواز بود افتاد و گفت: دوست دارم مثل آن پرنده پرواز کنم، جوجه عقاب غافل از این بود که خودش هم میتواند پرواز کند اما چون با مرغ و خروسها همراه شده بود و چیزهای دیگری یاد گرفته بود و از خود واقعیش دور شده بود، فکر میکرد نمیتواند پرواز کند.
در صورتی که او هم میتوانست پرواز کند، چون خداوند پریدن را در او قرار داده بود، اما عقاب فراموش کرده بود که عقاب است و دلیل این فراموشی این بود که افکار و اندیشه او مریض شده بود و پرده و پوششی روی اندیشه و فکر او کشیده شده بود و باورش شده بود که او هم مرغ است.
حال ما انسانها هم باری به هر جهت، باورهایمان به جهت منفی و نادرست کشیده میشود و به همین دلیل است که در کنگره به ما میگویند که با عقابها بپرید نه با مگس ها. دربرآیند ما انسانها هم چنانچه به خودباوری، اعتماد و ایمان کافی نرسیم، همچنان مانند یک مرغ باید زندگی کنیم.
همانطوری که همه ما میدانیم، ما آمدهایم برای خواستن و اختیار کردن و حق انتخاب داریم. پس باید این تابلوی نقاشی زندگیمان را به نحوی بکشیم که هم خودمان از دیدنش لذت ببریم و هم دیگران.
کاغذ و قلم، دست خودمان است که باقیمانده نقاشی شعبدهباز بزرگ یعنی خداوند را تکمیل کنیم و زیبایی زندگی به همین راحتی ترسیم میشود و از آنجایی که معمار بزرگ، این هستی و سیستم را مطابق عشق آفریده است و فرموده: هرکسی میتواند با سعی و تلاش به نوک این قله که همانا رسیدن به فرمان عقل و انسانی اندیشیدن است برسد، از پوسته اولین خودش عبور کرده و از نیروهایی که همراهیاش میکنند استفاده کند.
اولین عقاب تیزبین در کنگره ۶۰، جناب آقای مهندس هستند و سپس دیده بانان که الگوی زندگی همه ما هستند و با عشق و محبت، مسیرهایی را که عبور کردهاند به ما نشان دادند تا عبور از منطقه ۶۰ درجه زیر صفر، برای همه ما آسان شود و او ناخدای کشتی زندگی، همه ما بچههای کنگره است و ما باید شاگرد خوبی باشیم تا روزی فرمانده لایقی شویم.
تهیه و تنظیم : راهنما علی عربی
برچسب:
نویسنده: کاوه قنبریپور